نهم؛
در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آن ها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال های قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند.
معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: "تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. رضایت کامل"
معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: "تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است."
معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: "مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کن ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد."
معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: "تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد."
خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: "خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید."
خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به "آموز زندگی" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد.
پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى دانش آموز محبوبش شده بود.
یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام.
شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام.
چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است.
چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر شده بود: "دکتر تئودور استودارد"
ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد.
تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: "خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم."
خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: "تدى، تو اشتباه می کنى. این تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم."
بد نیست بدانید که "تدى استودارد" هم اکنون در دانشگاه آیوا استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است.
همین امروز گرمابخش قلب یک نفر شوید و مطمئن باشید که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت.
هشتم،
گفته بودی چرا ساکتم، گفته بودی چرا ساکتی، خواسته بودی دنیا را برایت لبخند بزنم، خواسته بودم دنیا دنیا خنده بزنی... بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی... خوش به حال روزگار... می رسد اینک بهار. کاش می شد خدا را در آغوش بکشم امشب.. و آنوقت....
امشب از آسمان دیده تو
روی شعرم ستاره می بارد
در سکوت سپید کاغذها
پنجه هایم جرقه می کارد
شعر دیوانه تب آلودم
شرمگین از شیار خواهشها
پیکرش را دوباره می سوزد
عطش جاودان آتشها
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
از سیاهی چرا حذر کردن
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب به جای می ماند
عطر سکرآور گل یاس است
آه بگذار گم شوم در تو
کس نیابد ز من نشانه من
روح سوزان آه مرطوب من
بوزد بر تن ترانه من
آه بگذار زین دریچه باز
خفته در پرنیان رویا ها
با پر روشنی سفر گیرم
بگذرم از حصار دنیاها
دانی از زندگی چه میخواهم
من تو باشم، تو، پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو بار دیگر تو
آنچه در من نهفته دریاییست
کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین طوفانی
کاش یارای گفتنم باشد
بس که لبریزم از تو می خواهم
بدوم در میان صحراها
سر بکوبم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریا ها
بس که لبریزم از تو می خواهم
چون غباری ز خود فرو ریزم
زیر پای تو سر نهم آرام
به سبک سایه تو آویزم
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست...

هفتم٬
یک فنجان اندیشه... گاهي وقتها كه به سيب گاززدهء مصدق و سيبي كه توي سر نيوتن خورد؛ فكر ميكنم به اين نتيجه ميرسم كه كي گفته دانشمندان راست ميگن؟!!!!!! هميشه من و ما قرباني يك سري عقايد و علم تزريقشده هستيم: يک دريافت عمومي و عاميانه و البته كاملاً كوركورانه. مجموعهاي از دانستنيها و سخناني كه در كتابهاي علمي و تاريخي و حتي ديني نوشتهشده و ما با خوندن اونا، دانشمند ميشيم!!!! ؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛ اگر يه روز بفهمين كه ساختار آب H2O نيست و چون تا حالا كسي امتحانش نكرده، حرفهاي آقاي X رو عيناً نقل ميكرديم؛ چيكار ميكنين؟ اگر يه روز بفهمين كه دانشمند نامي فيزيك ـ آقاي انيشتن ـ همهء فرمولهايي كه ارائه كرده رو از همسرش دزديده؟ اگر يه روز بفهمين كه هدايت، چگوار، نيكبخت و همهء كسايي كه پوستراشون روي ديوار اتاقتونه، اصلاً هيچي از زندگي نفهميدن و انسانهاي خيلي بيخودي بودن و هستن؟ اگر يه روز بفهمين براي تموم اتفاقات دنيا فقط يك كميتهء سيصدنفري (فقط) تصميم ميگيرن و شما مقهور نمايش خيمهشببازيشون شدين؟ اگر يه روز بفهمين تموم لحظهلحظهء زندگيتون توسط سیهزار دوربين به طور زنده و مستقيم برای همهء مردم دنيا پخش میشه؟ اگر يه روز بفهمين كه تموم دانش، نوشتهها و خوندههاتون تا حالا غلط بوده چهخواهيدكرد؟ اصلاً كي گفته بايد همهء مسائل فيزيك، رياضي و شيمي رو از فرمولهاي توي كتاب يا جزوهای که استاد گفته و ما ديکتهش کرديم، حلكنيم!؟ اصلاً كي گفته دانشمندها راست ميگن!؟ ذکر جملههاي بالا به اين معني تأييد اونها نيست، بلكه يك جرقهست براي ذهن رفاهطلب و تنبل ما که شكکنيم و نهراسيم؛ بايد مطمئنباشيم كه اگر اين فرضيهها در ذات حقيقت داشته باشند، از تحقيق و تفحص ما سربلند بيرونخواهندآمد. علم جادهء شوسه نيست كه راهشو صاف كرده باشن، علم يه جريان وحشي و زندهست كه يه همتبلند، كولهباري پرسش و تلاشي بسيار زياد رو ميطلبه. يادگرفتن؛ تنها قدم اوله؛ رفتن قدم بعدي و رسيدن به حقيقت نتيجهء اصليه. علم رو از قبل براي كسي ننوشتند، اين ما هستيم كه با افكار نو و پرسشهاي جسورانهء خود برگبرگ اون رو رقم ميزنيم. نوشتههايي كه بيغلط نيستند و مايهء پيشرفت و شگفتي همهء كسايي هستن كه ميبينند تموم اون چيزايي كه بقيه قدرت ديدنش رو ندارن. همهء اين واهمهها و سستيها جمع ميشن تا ما سالهای سال در جامعهمون يك نظريهپرداز نداشتهباشيم؛ همهء اين ترسيدنها جمع ميشن تا ما حتي در پرسيدن چيزي كه نميدونيم جرأت نداشتهباشيم و تن به گفتههاي پيشينيان ــ چه غلط و چه درست ــ بسپاريم. تا كي ميگي فلاني گفته، به فرمودهء فلاني، نظريهء فلانيسم؟ خودت چي ميگي؟ خودت به چي رسيدي؟ تا كي از بقيه مايه ميذاري؟ هميشه از انسانهاي منفعل بدم مياومده، كسايي كه بودن و نبودنشون هيچ فرقي نداره؛ كسايي كه مثل ماست!!، نقش يك وجود خوابآور رو بازي ميكنند؛ البته مطمئنم تويي كه داري اينها رو ميخوني جزوشون نيستي!؛ اما حتماً ديدي اين نوع استامينوفنها رو... ما نبايد اينطور باشيم، من دانشجو، تو بلاگر، من تازه کار، تو فرهنگي، من جوان، تو باتجربه، همه و همه بايد و بايستي دست در دست هم چشمانداز جديدي را براي دانشاندوزي و دانشجويي و پيشرفت طرح كنيم. با پرسشهاي نو درگير شويم و جاذبه و هيجان و كنجكاوي مرده در علم را زنده كنيم، بينديشيم، شك كنيم، نترسيم، نظريات خود را ارائه كنيم، آزمايششان كنيم، داشتههايمان را تاخت بزنيم، اندوختههايمان را به رخ بكشيم و با هم بياموزيم...

ششم٬
احساس میکنم زندگی داره فرصت زندگی رو ازم میگیره.
****
من عاشق توام یا تو عاشق منی؟!!
چه فرقی میکند رنگینکمان از کدام طرف آسمان شروع شده باشد ؟ ....
پنجم٬
تفسیر زندگی
ديشب داشتم فكر ميكردم كه چرا ما انسانها دردها و رنجهامون رو بيشتر از سلامتی و خوشبختيمون ميبينيم؟!… به اين نتيجه رسيدم كه بيماری و مصيبت به خاطر رنجی كه به همراه دارن، هشدارهای دردآوری رو به ما ميدن؛ ولي سلامتی و خوشبختی چی؟؟؟ آره؛ هيچی...
بدبينايی كه توجه ما رو به مصيبتهای واقعی و تهديدآميز جلب ميكنن، آزاردهندههاي نيكوكاری هستن كه ما رو متوجه نكاتی باريك و قابل تأمل در زندگی ميكنن. با اينكه مصيبتها و دردهای زيادي دور و بر ما رو گرفته و ما در دست اين رنجهای بيشمار اسيريم، ولي بايد اين نكته را مدنظر داشته باشيم كه انسانها در راه ساختن روح تاريخ كه ما بهش تمدن ميگيم؛ كارهای بسيار بزرگ و اميدواركنندهای انجام دادن.
قرن اخير؛ قرن نيچهست و همونطورِی كه پيشبيني ميكرد: دوران زورگوياني كه پرواي هيچ سنت اخلاقی رو ندارن، دوران جنگهايی كه پيشرفت علوم، مرگبارتر و ويرانگرترشون كرده و زمان «مرگ خدا» براي اونايی كه به لحاظ انديشه و قدرت، گروههاي مردم رو رهبری ميكنن. اگر چه قلبها از نبود بهترين اسطورهها و رؤياها رنج ميبرن؛ ولی شاعرها، نقاشها و بلاگرها هنوز نمردن؛ كسايی كه قهرمانيها، پيشرفتها و امكاناتمون رو به قلم ميكشن، تا ما باز هم الهام بگيريم و ميراثمون رو افزايش بديم… همهء ما ميدونيم كه آرزوهامون فراتر از دستيافتههاست، ولي ما ميتوانيم؛ چون ميخواهيم...تا نظر شما چی باشه؟
*****
وقتي تو نيستي
نه هستهاي ما
چونانكه بايدند
و نه بايدها
مثل هميشه اول و آخر حرفم را
با بغض ميخورم
عمرياست كه خندههاي لاغرم را
در دل ذخيره ميكنم
باشد براي روز مبادا
اما در صفحههاي تقويم
روزي بهنام روز مبادا نيست
آنروز هر چه كه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست...
اما چه كسي ميداند
شايد امروز نيز روز مبادا باشد
وقتي تو نيستي
نه هستهاي ما چونانكه بايدند
و نه بايدها
هر روز بيتو
روز مباداست....
چهارم
I wish life had an Undo key…
من چند وقت قبل: خدایا تو رو خدا! یه روز، نه اصلاً یه ساعت بذار جای تو باشم. قول میدم به اون دگمهء قرمز دست نزنم...
من چند وقت بعدش: خدایا غلط کردم!
سوم
سکانس اول: هی فلانی! زندگی شايد همين باشد!!! زندگی شايد همين باشد.. همينی که میبينی.. تکرار و تکرار و تکرار!
سکانس دوم: هی فلانی! زندگی شايد همين باشد!!! زندگی شايد همين باشد.. همينی که میبينی.. انگيزه و انگيزه و انگيزه!
سکانس سوم: هی فلانی! اين مردم عجب دنيايی دارن. چند ميليارد آدم با ذهنيتهای متفاوت.. چند ميليارد آدم با فرهنگ متفاوت.. با پوشش متفاوت.. رؤيای متفاوت.. شکل متفاوت.. تصميم متفاوت.. تفکر متفاوت.. مثبت و منفی و گاه ترسناک. يکی ميشه من و به اينجا ميرسه و يکی ميشه تو و به اونجايی ميرسه که الان هستی.. هی فلانی! زندگی حتماْ اين است.
و سکانس آخر: من منجم نيستم ولی وقتی به کهکشان مینگرم٬ عجيب احساس حقارت میکنم.

دوم٬
اول٬
سلام... بالاخره تصميم به نوشتن دوباره گرفتم.. يه خورده سخت بود ولی ميخوام دوباره بنويسم. با اين تفاوت که چند سال بزرگتر شدم.. و کمی از شور و شر افتادم... همين! راستی هومن جان! تو فقط بذار به حساب يه تجديد خاطره٬ وگرنه اسمشو يه چيز ديگه ميخواستم بذارم...
راستی اگه شما جای خدا بودين چه کارهايی رو انجام ميدادين؟ سپاسگزارم که بی جواب نميذارين...

